لبخند

 

بسمه تعالی

بچه: مامانی! چرا بابا کچله؟

مامانش: خوب عزیزم، بابات زیاد فکر می کنه.

بچه: پس چرا موهای تو این قدر بلنده؟

مامانش: خفه شو بچه!

 

 

ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮﯼ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺷﺪ:

"ﺑﺎﺯﺩﯾﺪﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﮔﺮﺍﻣﯽ! ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻏﺬﺍ ﻭ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ."

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺠﺪﺩا ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺍﻋﻼﻡ ﺷﺪ:

"باﺯﺩﯾﺪﮐﻨﻨﺪﻩ ﮔﺮﺍﻣﯽ! ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻐﺬﯾﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ."

ﺍﯾﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ. ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:

"ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻋﺰﯾﺰ! ﺧﻮﺍﻫﺸﻤﻨﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﺁﺩم ها ﻏﺬﺍ ﻧﮕﯿﺮﯾﺪ!"

 

ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﻮنی ﺩﻳﺮ ﺑﺮ می گرﺩﻩ ﺧﻮﻧﻪ. ﺯﻧﺶ ﺳﺮﺵ ﺩﺍﺩ می زﻧﻪ:

ﺍﮔﻪ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﻨﻮ نبینی ﭼﻪ ﺍﺣﺴﺎسی ﺧﻮﺍهی ﺩﺍﺷﺖ؟

ﺷﻮﻫﺮﻩ خیلی ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ می گه: ﺍﻳﻦ خیلی عالی می شه!

ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻧﺶ ﺭﻭ ﻧﺪﻳﺪ...

ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ...

ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ، ﻭَﺭﻡ ﭼﺸﻢ ﺷﻮﻫﺮ کمی ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﺯﻧﺶ ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻨﻪ!

 

استاد: وقتی بزرگ شوی چه می کنی؟

شاگرد: عروسی.

استاد: نه خیر، منظورم این است که چی می شوی؟

شاگرد: داماد!

استاد: اووه، منظورم این است که وقتی بزرگ شوی چی حاصل می کنی؟

شاگرد: زن!

استاد: احمق! وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چه می کنی؟

شاگرد: عروس می گیرم!

استاد: لعنتی! پدر و مادرت در آینده از تو چه می خواهند؟

شاگرد: نوه، استاد!

 

 

 


ادامه مطلب
icon تعداد بازدید : ۶۶۵
iconبرچسب‌ها : جوک ,
  • نوشته : behnood
  • چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲